41 ماهگی
سلام سلام جیگرگوشه
41 ماهگیت مبارک دختر خوشکلم

سوره ی نصر رو هم حفظ شدی داری قدر رو یاد میگیری![]()
این ماه دایی مسعود و دایی مرتضی هم اومدن پیشمون ؛راستی دایی مرتضی دو سه روز دیگه میرن سربازی![]()
خداروشکر شما و داداشی همو دوست دارین و من خیلی خوشحالم ازین بابت، به داداشت میگی قربونت بشم پسرم![]()
حالا از زلزله بگم برات که این ماه جزوی از خانواده مون شده بود
کلا رو ویبره بودیم وسائلامون دم در ،چادر و ... تو ماشین، خودمون هم آماده سرازیر شدن از پله ها
اول 6.1 ریشتر ساعت 6 صبح ، بابایی که شیفت بودن و ما تنها بودیم. بعد دو هفته که همه چی خوابید و زندگیمون داشت برمیگشت به روال عادیش یه روز ظهر ساعت 12 ظهر 6.2 ریشتر ...یعنی خدا میخواست بگه مرگ رو فراموش نکنین
اونم تمام شد (البته به نظر ما)شب شد و موقع خواب، البته اونشب کار زیاد داشتیم تا 1 بیدار بودیم فقط شما خواب بودی همین که قصد خواب کردیم دوبارههههههههه
اینبار 6.1 ریشتررررر
هیچی دیگه منتقل ماشین شدیم و شماها خوابیدین تو ماشین، من که رسما خودم بخاطر تپش قلبم رو ویبره بودم بیدار موندم ولی باز ساعت 3 هم 5.6 ریشتر ،اینبار خوبیش این بود که ما دیگه تو ماشین و جای امن بودیم (حالا این همه بکناررررر همون روز بعد برگشت به خونه و یکی دو ساعت استراحت با استرس؛ حال شما و داداشت بد شد(حالت تهوع) و راهی بیمارستان شدیم ولی خداروشکرر با داروهای دکتر دیگه رفع شد)
خلاصه ما همچنان رو ویبره ایم و اگه روزی زلزله نیاد ما دلمون براش تنگ میشه![]()
خوبیش این بود که خداروشکر برخورد شما درموقع زلزله خیلی خیلی منطقی بود
حالا عکسای این ماهت:

با داداشت همکاری میکنی لباساشو بریزه بیرون![]()


بعدش خودت میشینی لباسا رو تا میکنی![]()



اینم بازی باخونه سازی هایی که مادر جون برات آوردن


داداشی هم عشق خراب کردن سازه های تویه

مکعب هایی که باهاشون ساختی(به قول خودت معتب)


![]()
![]()
![]()






41 ماهگی 
